تبليغاتX
خاطرات یه مغز دیوانه فراری

خاطرات یه مغز دیوانه فراری

معتاد vs دانشجو

فرآيند مهاجرت و پذيرش مثل ترك اعتياد داراي مراحل مختلفي است. (خداي قياس را كيف كرديد!) 

مرحله اول تنفر:

--- در اين مرحله معتاد گرامي در حالي كه براي يافتن بست عزيز كلي خوار و خفيف شده از وضعيت موجود خودش خسته شده و با كمي تامل و در خود فرو رفتگي (كشيدن درد نئشگي) در ميابد  كه اي دل غافل سرچشمه تمامي بدبختي هايش همين ماده نكبتي بوده است. با تاملات بيشتر از اين ماده متنفر شده تصميم به تحمل درد نشئگي به منظور ترك مي گيرد! 

***در فرآيند پذيرش، متناظراً، دانشجوي گرانقدر دچار مقداري ناكامي ها و سرخوردگي ها مي شود! و به طبع از وضعيت موجود خودش خسته شده و با كمي تامل و در خود فرو رفتگي (چرخيدن در Face..book) در مي يابد  كه اي دل غافل سرچشمه تمامي بدبختي هايش همين ماندن در وطن بوده است. با تاملات بيشتر از اين ميهن گرانقدرش متنفر شده تصميم به تحمل درد فراغ به منظور ترك ديار مي گيرد! 

مرحله دوم تلاش:

 --- معتاد يكم محترم تمامي تلاش خود را براي يافتن راه كاري جهت ترك بدون درد و هزينه به كار مي گيرد. در همين راستا با كلينيك هاي ترك اعتياد تماس گرفته و احتمالا مي گويد " من يك معتاد هستم. به سوابق كاري شما علاقه مند شدم و مي خواستم ترك اعتيادم را در كلينيك شما انجام دهم!"

*** دانشجوي به زمين گرم خورده تمامي تلاش خود را براي يافتن راه كاري جهت ترك ديار بدون درد بي پولي و هزينه به كار مي گيرد. در همين راستا با دپارتمان هاي دانشگاه  تماس گرفته و احتمالا مي گويد " من يك فارغ التحصيل هستم. به سوابق كاري شما علاقه مند شدم و مي خواستم ادامه تحصلات خود را در دانشگاه شما انجام دهم!"

مرحله سوم پشيماني:

---- معتاد دلبند بعد از قرار گرفتن در ليست انتظار هاي طولاني كلينيك ها و يا شايدم گرفتن جواب "ما فعلا جاي خالي نداريم" به شدت نا اميد شده و از كرده خود از ابتدا تا به حال پشيمان مي شود. او مدام با خود مي گويد "عجب غلطي كردم مواد كشيدم و معتاد شدم. اگه به جاي وقت تلف كردم پاي منقل رفته بود دنبال فوتبال الان خدا تومان درآمد داشتم" البته در اوج سر خوردگي به تصميمات احساس ديكري نيز فكر خواهد كرد از جمله: "بابا ترك اعتياد كيلو چنده؟! برم موادم را بكشم!" - "نكنه براي هميشه معتاد بمانم" - "اين همه معتاد منم يكيش!" 

*** دانشجوي ذليل مرده بعد از قرار گرفتن در ليست انتظار هاي طولاني دانشگاه ها و يا شايدم گرفتن جواب "ما فعلا جاي خالي نداريم(We do not have any open position now)" به شدت نا اميد شده و از كرده خود از ابتدا تا به حال پشيمان مي شود. او مدام با خود مي گويد "عجب غلطي كردم درس خوندم و محصل  شدم. اگه به جاي وقت تلف كردم پاي تخته و كلاس رفته بود دنبال فوتبال الان خدا تومان درآمد داشتم" البته در اوج سر خوردگي به تصميمات احساس ديكري نيز فكر خواهد كرد از جمله: "بابا ادامه تحصيل كيلو چنده؟! برم سربازيم را انجام بدم!" - "نكنه براي هميشه كارشناس ارشد (يا كارشناس) بمانم" - "اين همه عمله منم يكيش!"

مرحله سوم ترديد:

--- معتاد عزيزتر از جان، كه مرحله قبل را پشت سر گذاشته و حالا موفق به يافتن كلينيكي براي درمان كه به هزينه اش بخورد و البته او را بپذيرد شده است، حال دچار ترديد مي گردد كه اصلا توانايي تحمل درد نشئگي را دارد يا نه؟ اصلا ترك اعتياد چيزي است كه او مي خواهد؟ 

*** دانشجوي گور به گور شده، كه مرحله قبل را پشت سر گذاشته و حالا موفق به يافتن دانشگاهي براي تحصيل كه به هزينه اش بخورد و البته او را بپذيرد شده است، حال دچار ترديد مي گردد كه اصلا توانايي تحمل درد فراغ را دارد يا نه؟ اصلا ترك ديار و ادامه تحصيل  چيزي است كه او مي خواهد؟ 

مرحله نهايي موفقيت:

--- معتاد محترم كه فداش بشم الهي حالا در حال ترك اعتياد بوده و به افق هاي روشن بعد از ترك فكر مي نمايد! احتمالا با خود مي گويد: "بعد از ترخيص بايد برود دنبال يك كار توپ و آينده از دست رفته خود را بازسازي نمايد. نگران است كه دوباره به اعتياد و وضعيت تاسف بار خود باز گردد.

***دانشجوي جونم مرگ شده حالا در حال ترك وطن بوده و به افق هاي روشن بعد از ترك فكر مي نمايد! احتمالا با خود مي گويد: "بعد از فارغ التحصيلي بايد برود دنبال يك كار توپ و آينده از دست رفته خود را بازسازي نمايد. نگران است كه دوباره به وطن و وضعيت تاسف بار خود باز گرد.

----------------------------------------------------------

البته تنها فرقش در اين كه رسانه ها مدام اعلام مي نمايند كه " معتاد مجمرم نيست بلكه بيمار است" در حالي كه در مورد دانشجوي مغر فراري مي گويند " او يك عا مل فر يب خو ر ده بيگا نگا ن و خودِ خودِ فت.نه  است" 

اندر احوالات من:

من در فاز پشيماني هستم و علاوه بر فحش دادن به خودم كه چرا انقدر درس خوندم دارم فكر مي كنم كه "بچه نونِت نبود آبِت نبود چرا كنكور دكتري ثبت نام نكردي!!!"

البته پذيرشم در يكي از دانشگاه ها درست شده و منتظر fund هستم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 15:14  توسط اوینار  | 

دوران پا درهوايي

اي بابا! توف به اين شانس به قول بابا بزرگ در-گيرها "اي روزگار بيا جلو روت تف كنم!"


مي خواستم بيام اينجا و از فرآيند Apply و فارغ التحصيلي بنويسم تا ثبت بشه در تاريخ و خودم هم آروم تر بشوم! زهي خيال باطل! 

دو ماه كه جناب آقاي مش غلام علي خان - لپ تاپم را مي گم - بشدت خراب شده و Fault گرافيگ مي گيرم! هرچي هم كه ميدمش براي تعمير بعد از 24 ساعت دوباره همون آش و همون كاسه! خلاصه عملا دو ماه كه من سيستم ندارم! فكر كن! من!! دو ماه!! سيستم ندارم!! دقيقا توي اين زمان كه بايد مثل خرچنگ بيوفتم توي اينترنت براي Open Position!

 فعلا به صورت انگل وار از لپ تاپ باباجان و سيستم خواهر گرام استفاده مي نمايم! كه باز صد البته انقدر وقت نخواهم داشت كه بيام وبلاگ به روز كنم!

راستش مي خوام يه اعترافي هم بكنم! نمي خواستم به روز كنم. شديدا بهم توصيه شده بود كه توي اين داستان رفتن خودخواه باشم و صدام درنياد كه دارم چيكار مي كنم. مي خواستم خبيث بشم و ننويسم! البته توي Face -- Book اينكار را خواهم كرد. بعد از اينكه رفتم Current City را تغيير بدم!

عرض كنم كه تا الان براي آلمان، سوئد، كانادا و امريكا اقدام كردم. از دو تا دانشگاه يكي توي كانادا و ديگري توي امريكا جواب هاي خيلي خوبي گرفتم و الان منتظرم! جدي ترين موقعيتم دانشگاهي توي انگليس است. Application فرستادم و البته از اونجا كه استاداي خودم قبلا نوي همون دانشگاه درس خوانده بودند ازشون خواهش كردم كه به طور غير رسمي من را  بهشون معرفي كنند. خودم هم توي كنفراس تركيه فرصت پيدا كردم كه با Head تيم Mobile Communications صحبت كنم! 15 نوامبر باهم تلفني مصاحبه كردند 1 ساعت تمام دوتا پروفسور ازم سئوال كردم. خيلي ترسيده بودم و دست و پام را گم كرده بودم. ولي اونا خوش برخورد بودند و من و درك كردند. 

درباره فاند هم ازم پرسيدند كه چطور فاندي مي خوام و من شرايطم را گفتم

( I cannot cover my cost without university financial supports)! 

بهشون گفتم كه برام سخت كه هزينه هاي انگليس را تحمل كنم و قرار شد كه بهم خبر بدهند. تا الان با سRecommender تماس گرفتند و Recommend letter ها را خواستند! من هم رفتم از استادام گرفتم و فرستادم. از پذيرشم مطمئنم ولي نمي دانم چقدر مي خواهند فاند بدهند. فكر كنم امروز دومين نامه ريكام هم بدستشون برسه و چهار شنبه يا پنج شنبه Offer بدهند! توي مصاحبه ازم پرسيدند كه مي توني ژانويه درست را شروع كني؟! گفتم با اجازه بزرگترا بعد از چيدنه گل و آوردن گلاب، بعععععععله!

دوران خيلي خيلي بديه! لنگ در هوا هستم! هر روز از روز قبل عصبي تر مي شم و خودمم مي فهمم كه تحمل كردنم براي اطرافيانم داره تبديل مي شه به يك كار غير ممكن و از خودم خجالت مي كشم ولي كاري از دستم بر نمايد! به شدت وزنم بالا رفته و رسما قلنبه قلنبه شدم! 

خوانوادم خيلي اين روزا هوام را دارند. بابا هميشه بهم ميگه "نترس حتي اگه فاند نگيري، ما نميگذاريم بري سربازي خودمون خرج دكتري را بهت مي دهيم!" خيلي خوشاينده اين حمايت ولي من نمي تونم اين فشار سنگين مالي را به پدر تحميل كنم كه هزينه درس و زندگيم توي خارج را بده! يه ذره نيست پس اندازه خودم هم فقط تا يكسال و نيم حداكثر دو سال زندگيم بدون شهريه دانشگاه را جواب ميده! 

بايد منتظر و اميدوار باشم بايد...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 11:21  توسط اوینار  | 

حماقت یه نعمت است...

هر روز که بزرگتر می شم بیشتر معتقد می شوم که حماقت نوعی نعمت است در حد تیم ملی!!

باور بفرمایید. نمی دانم چرا همه فکر می کنند که اگه خیلی فهمیده باشی خوبه و خدا بهت لطف کرده! حالا امروز در همین جا اعلام می دارم که نخیر حماقت یه نعمت است و حاضرم ثابت کنم!

------------------------------

چند ماه پیش شدیدا ذهنم درگیر بود یکی از همکارام آمده بی مقدمه ازم می پرسه:

-متولد چندی؟

 ۶۳

- ساعتی چند حقوق می گیری؟

۶۵۰۰ تومان

- چند ساعت در ماه پر می کنی؟

بین ۱۴۵ تا ۱۶۰ ساعت

 تا اینجای قضیه خیلی خودم را کنترل کردم بهش نگم  بچه مگه تو فضولی! مگه مامور اداره مالیاتی؟ اصلا به چه؟ چرا تو مسائل شخصی من دخالت می کنی؟ خیلی سرحالم امدی سر به سرم میگذاری که پرو پرو بهم میگه:

- چرا ازدواج نمی کنی؟

چون اولا سنم کمه! کو حالا تا سی سالگی! بعدم من می خوام برای PhD از ایران برم و احتمالا دیگه برنمی گردم! اگه هم از ایران نرم که با این حقوق و پس اندازم کار به جایی نمی برم!

-(با قیافه ای فیسوفانه) نه مهندس! آدم باید زود ازدواج کنه! تازه اگه با همسرت از ایران بری اونجا دیگه تنهایی اذیتت نمی کنه! من تازه از سربازی اومده بودم که ازدواج کردم با حقوق ماهی ۲۰۰ هزار تومن! الان هم خیلی از زندگیم راضی هستم.

---------------------------------------

نه آخه من به این نابغه چی بگم! موش تو سوراخ نمی رفت جارو به دمش می بست! من پول ندارم برم ادامه تحصیل بدم و امیدم به fund استاداست اونوقت دست یه نفر دیگه هم بگیرم با خودم ببرم!

ایشان من را با خواجه عبدالله انصاری اشتباه گرفته که فقط و فقط در تجردم از تنهایی رنج می برم!!! مدیونی فکر کنی مشکل دیگه ای هم دارم! اصلا! فقط تنهایی!!!!!!!!!!!!!!

 من توی شرایط فعلیم همش مضطربم و آشفته! از ۲۴ ساعت شبانه روز ۲۰ ساعتش را حوصله خودم را ندارم. اون وقت برم یه دخترم بدبخت کنم بیارم وردلم بشونم که از تنهایی دربیام! اون دختره هم حتما با سکه کار می کنه. انتظار محبت و توجه از من نداره!  تازه ورش دارم با خودم ببرم خارج! دلشم تنگ نمیشه! اونم همین جوری میاد! نیاز نداره! شعور نداره! برنامه برای آینده که حتما نداره و احتمالا فقط از تنهایی رنج می بره که خوب من هستم دیگه!

اصلا همه اینها را ولش کن! فکر کن من از ایران نمی رم!  اگه نه بخوریم و نه خرج کنیم با حقوق من تا ۳۰۰ ماه دیگه حدود ۲۵ ساله دیگه می توانم به قیمت امروزی یه خونه ۸۰ متری تو محله خودمون بخرم! حالا ایشون دل گنده هستند که با اون حقوق زن گرفته! همین میشه که شبانه روز داره توی اون شرکت خراب شده کار می کنه و برای یه لقمه نون دم تکون میده! تا حالا خدا رحم کرده بچه دار نشده و گر نه چطور می خواد خرج اون را بده من موندم! تازه واقعا فکر می کنه خوشبختی همینه که داره! واقعا حماقت یه نعمت است! آدم از این احمق تر هم میشه!

پ.ن: این آقا متولد ۶۲ و لیسانس داره! انقدر هم توی زندگی روزمره گیجه که یه روز زنگ زده به تلفن داخلیم میگه با خودش کار داره تا یادش بیاد طبقه سوم شرکت نشسته یا طبقه دوم!!!!(این کارش تا دو ماه سوژه خندمون بود) خانمش از دستش کلافست. بعد از ۴ سال که اون بدبخت را عقد کرده بوده. دو ماه بود رفته بودند سر خونه زندگی!  آخرین باری که دیدمش سه ماه پیش بود و داشت زیر آب من را میزد که کار من را بگیره! خبر نداشت من دارم از اون شرکت می رم و اون شرکت سه ماه که رسماْ ورشکسته است. واقعا کاش می تونستم مثل اون احمق باشم و از زندگیم لذت ببرم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 12:23  توسط اوینار  | 

ای حال میده!

ای حال میده ای حال میده!

عرض کنم که امروز رفته بودم از ATM پول بگیرم بدم خانواده تا برام ارز بخرند. اگه فکر کردید که من یک امروز زودتر از روزای دیگه از خآنه بیرون آمدم و حالا چون سخیز بودم کامروا شدم باید بگم سخت در اشتباهید.

     امروز مثل همیشه از خواب بیدار شدم و البته دوش صبحگاهی و اصلاح صورت روزانه را هم که نمیشه حذف کرد. سه تیغه سه تیغه! دکترها هم خیلی تاکید می کنند که بچه ها در سن رشد باید حتماْ صبحانه بخورند. درسته من ۲۶ سالمه ولی از اونجا که کودک درون هنوز بچه است و مامان جان محترم هم همیشه از من می پرسند که بچه تو کی بزرگ میشی پس! حدس میزنم صبحانه برای من هم خیلی خیلی مهمه برای همین عمراْ ازش نمی گذرم.

خلاصه خدمتتون عارضم که ساعت ۸:۱۵ دقیقه بود که حضور خودم را در جلوی ATM به هم رسوندم و پول گرفتم. تا برسم شرکت هم ساعت شده بود ۹:۱۰. البته خودتون را ناراحت نكنيد چون من هميشه با اين همه تاخير مي رسم سر كار! (البته چون ساعتي هستم تاخير ورود ندارم ولي خوب بهم غرش را مي زنند) كارت محترم پرسنلي را كه اون شكاف محترم كارت خوان كشيدم ديدم دستگاه با بي ناموسي تمام نوشت ۸:۱۰. توی این فکر بودم که الان که برادارن محترم حراست بیان و من را به جرم نشر اکاذیب بگیرند ببرند آنجا که عرب نی انداخت! که دیدم نخیر خبری نیست و تازه بهم گفتند "مهندس زود آمدی"!

البته من که کم نیاوردم نیشم را تا بناگوش باز کردم و گفتم اختیار دارید! تا برسم به آزمایشگاهم و میز کارم .... که یادم افتاد امروز قرار بوده ساعت ها بکشند عقب و از اونجا که من نه تلویزیون تماشا می کنم! نه روزنامه می خوانم! و نه سایت های خبری را چک می کنم! متوجه نشدم! ولی آی حال داد! آی حال داد!

پ.ن: من اصلا تلویزیون ایران را تماشا نمی کنم! فقط تهاجم فرهنگی! یا سریال هایی که به دستم می رسه! الان دارم سريال OZ را نگاه مي كنم! تا حالا Black English را به اين خوبي نفهميده بودم! كلا هر چي فحش انگليسي بود ياد گرفتم!

پ.ن: دارم ميرم استانبول براي ارائه مقاله! مي دانم خيلي از استادا ميان اونجا چون كنفرانس مطرحي است. تا حالا 4 تا از استاداي هم رشته كه دانشجوي دكتري با فاند مي گيرند را شناسايي كردم! برام دعا بفرماييد موفق شم مخشون را بزنم! البته سور شما محفوظ است!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 9:59  توسط اوینار  | 

کافرهای مهربان

همه ما کمی بیش با اخلاق استادای ایرانی آشنا هستید. من دو سال با یک استاد راهنما کار کردم و یک پروژه خیلی موفق انجام دادم! خیلی بیشتر از یک پروژه کارشناسی ارشد. ولی در برابر تمامی تلاشم حتی انقدر ارزش قائل نشد که رزومه یا مقاله ام را بخواند. بهم Recommendation Latter نداد! حتی چون از دانشگاه دیگه ای با اون پروژه برداشته بودم صرف نظر از توانایی هام و صرف نظر از اینکه توی دانشگاه خودم شاگرد اول بودم، تحقیرم کرد. امسال تمام کمبودهای رزومه ام را جبران کردم! چند تا مقاله چاپ کردم! دانشگاه درس دادم و ...

ما ایرانی هایی که خودمون را خیلی مهربان و با عاطفه می دانیم با هم چی کار داریم می کنیم!! ولی این امریکایی های کافر، همونایی که ما را تروریست می داند خیلی با عاطفه و مهربانتر هستند! امروز این جواب را از یکی از استادای امریکایی گرفتم. خیلی به ادامه کار امیدوارم کرد برخلاف استاد راهنمای خودم!

Avinaar,

     I am pleased to see that you are considering attending oklahama state university to obtain an advanced degree. You appear to be a fine young individual who should do well in your graduate studies.

     Unfortunately I have no spare funds with which to guarantee you a research assistantship at this time. If you are in need of any financial assistance you should contact other professors to ascertain their funding status. I regret that I cannot give you a more positive answer regarding a salaried position.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 21:5  توسط اوینار  | 

دفاع کردم -- آغاز فرآیند

21 شهریور ساعت 2 بعد از ظهر:

بالاخره دفاع کردم و الان تقریباً فارغ التحصیلم. فقط مقاله هام و 2 نمره مربوط به اون باقی مانده. توی این دو هفته خیلی اذیت شدم. از طرفی فشار کاری توی محیط کارم و از طرفی استرس و فشار کاری برای پایان نامه! استاد راهنما هم که فقط اذیت کرد. با اینکه از یه ماه قبل باهاش هماهنگ کرده بودم و روز و ساعت دفاع مشخص بود، سه روز مونده به دفاع می گه اشتباهی همون ساعت را به یه دانشجوی دیگه قول دادم!!! (توی دلم گفت خوب به من چه من از یه ماه پیش گفتم) شوخی که نیست. سه تا استاد را از سه تا دانشگاه مختلف توی یه ساعت یه جا  جمع کنی! ساعت 12:30 روز 21 بهم ok داده که میاد جلسه دفاعم. توی جلسه دفاع هم اصلاً حرف نزد خودم جواب تمام سئوالات را دادم. واقعا خسته نباشی!!! از قضا استاد داور خیلی خوشش آمد و در نهایت نمره کامل را گرفتم. بعدشم هم که مراسم شام و جشن به پا بود که خیلی خیلی خوش گذشت.

23 شهریور:

از امروز رسماً فرآیند Apply را شروع کردم. رزومه را به روز کردم. Clear Letter  و SOP را باز نویسی کردم

و

Maillingggggggggggggggggggggggggg

خدا را شکر و بعد از دو ساعت از شروع اولین جواب تقریبا خوب. (عالی نیست و هیچ قولی نداده ولی با این حال خوبه)

Dear Mr (Avinaar) -
Thank you for the inquiry. I will likely recruit 1-2 new
PhD students and encourage you to apply. We typically receive several
hundred applications and I won't make any admission decisions until after
going through all of these.

Best regards,

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 22:13  توسط اوینار  | 

شما یادتون نمیاد

شما یادتون نمیاد، اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم، بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم .. مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت چنده، ذوق مرگ می شدیم

شما یادتون نمیاد، وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم

شما یادتون نمیاد، یک مدت مد شده بود دخترا از اون چکمه لاستیکی صورتیا می پوشیدن که دورش پشمالوهای سفید داره !

 شما یادتون نمیاد، تیتراژ شروع برنامه کودک: اون بچه هه که دستشو میذاشت پشتش و ناراحت بود و هی راه میرفت، یه دفعه پرده کنار میرفت و مینوشت برنامه کودک و نوجوان با آهنگ وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وگ وگ، وگ..

 شما یادتون نمیاد که کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال یک و کانال دو

 شما یادتون نمیاد، دوست داشتیم مبصر صف بشیم تا پای بچه ها رو سر صف جفت کنیم.....

شما یادتون نمیاد، عیدا میرفتیم خرید عید، میگفتن کدوم کفشو میخوای چه ذوقی میکردیم که قراره کفشمونو انتخاب کنیم:)))) کفش تق تقی هم فقط واسه عیدا بود

شما یادتون نمیاد: خانوم اجازهههههههه سعیدی جیش کرددددددد

شما یادتون نمیاد، مقنعه چونه دار میکردن سر کوچولومون که هی کلمون بِخاره، بعد پشتشم کش داشت که چونش نچرخه بیاد رو گوشمون :)))

شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم وقتی میبردنمون پارک، میرفتیم مثل مظلوما می چسبیدیم به میله ی کنار تاب، همچین ملتمسانه به اونیکه سوار تاب بود نگاه میکردیم، که دلش بسوزه پیاده شه ما سوار شیم، بعدش که نوبت خودمون میشد، دیگه عمرا پیاده می شدیم

شما یادتون نمیاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد.

شما یادتون نمیاد، وقتی مشق مینوشتیم پاک کن رو تو دستمون نگه میداشتیم، بعد عرق میکرد، بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه میشد و جاش میموند، دیگه هر کار میکردیم نمیرفت، آخر سر مجبور میشدیم سر پاک کن آب دهن بمالیم، بعد تا میخواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد، میدیدیم دفترمون رو سوراخ کرده

شما یادتون نمیاد: از جلو نظااااااااااااااااام ...

شما یادتون نمیاد، اون قدیما هر روزی که ورزش داشتیم با لباس ورزشی می رفتیم مدرسه... احساس پادشاهی می کردیم که ما امروز ورزش داریم، دلتون بسوزه

شما یادتون نمیاد، سر صف پاهامونو 180 درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم

شما یادتون نمیاد: آن مان نماران، تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی

شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشي مي كشيديم. بعد تند برگ ميزديم ميشد انيميشن

شما یادتون نمیاد، صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم، به خاطر اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود، ولی سمت چپی ها نو بود

شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست، اونا یه درس از ما عقب تر باشن

شما یادتون نمیاد، برای درس علوم لوبیا لای دستمال سبز میکردیم و میبردیم سر کلاس پز میدادیم

شما یادتون نمیاد، با آب قند اشباع شده و یک نخ، نبات درست میکردیم میبردیم مدرسه

شما یادتون نمیاد، تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا میکردیم تا خود مدرسه شوتش میکردیم

شما یادتون نمیاد: دفتر پرورشی با اون نقاشی ها و تزئینات خز و خیل :دی

شما یادتون نمیاد، یه زمانی به دوستمون که میرسیدیم دستمون رو دراز میکردیم که مثلا میخوایم دست بدیم، بعد اون واقعا دستش رو دراز میکرد که دست بده، بعد ما یهو بصورت ضربتی دستمون رو پس میکشیدیم و میگفتیم: یه بچه ی این قدی ندیدی؟؟ (قد بچه رو با دست نشون میدادیم) و بعد کرکر میخندیدیم که کنفش کردیم

شما یادتون نمیاد تو دبستان وقتی مشقامونو ننوشته بودیم معلم که میومد بالا سرمون الکی تو کیفمونو می گشتیم میگفتیم خانوم دفترمونو جا گذاشتیم!!

شما یادتون نمیاد افسانه توشی شان رو!!

شما یادتون نمیاد: چی شده ای باغ امید، کارت به اینجا کشید؟؟ دیدم اجاق خاموشه، کتری چایی روشه، تا کبریتو کشیدم، دیگه هیچی ندیدم

شما یادتون نمیاد: شد جمهوری اسلامی به پا، که هم دین دهد هم دنیا به ما، از انقلاب ایران دگر، کاخ ستم گشته زیر و زبر...!!

شما یادتون نمیاد، برگه های امتحانی بزرگی که سر برگشون آبی رنگ بود و بالای صفحه یه "برگه امتحان" گنده نوشته بودن

شما یادتون نمیاد: زندگی منشوری است در حرکت دوار ، منشوری که پرتو پرشکوه خلقت با رنگهای بدیع و دلفریبش آنرا دوست داشتنی، خیال انگیز و پرشور ساخته است. این مجموعه دریچه ایست به سوی..... (دیری دیری ریییییینگ) : داااااستانِ زندگی ی ی ی (تیتراژ سریال هانیکو)

 شما یادتون نمیاد: یک تکه ابر بودیم، بر سینه ی آسمان، یک ابر خسته ی سرد، یک ابر پر ز باران

  شما یادتون نمیاد، چیپس استقلال رو از همونایی که تو یه نایلون شفاف دراز بود و بالاش هم یه مقوا منگنه شده بود، چقدرم شور بود ولی خیلی حال میداد

شما یادتون نمیاد، با آب و مایع ظرفشویی کف درست میکردیم، تو لوله خالی خودکار بیک فوت میکردیم تا حباب درست بشه

شما یادتون نمیاد، هر روز صبح که پا میشدیم بریم مدرسه ساعت 6:40 تا 7 صبح، رادیو برنامه "بچه های انقلاب" رو پخش میکرد و ما همزمان باهاش صبحانه میخوردیم

شما یادتون نمیاد: به نام الله پاسدار حرمت خون شهدا، شهدایی که با خون خود درخت اسلام را آبیاری کردند. این مقدمه همه انشاهامون بود

شما یادتون نمیاد، توی خاله بازی یه نوع کیک درست میکردیم به اینصورت که بیسکوییت رو توی کاسه خورد میکردیم و روش آب میریختیم، اییییی الان فکرشو میکنم خیلی مزخرف بود چه جوری میخوردیم ما :))))

شما یادتون نمیاد: انگشتر فیروزه، خدا کنه بسوزه !

شما یادتون نمیاد، اون موقعها یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم، رو در مینوشتن: آمدیم منزل، تشریف نداشتید!!

شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم به آهنگها و شعرها گوش میدادیم و بعضی ها رو اشتباهی میشنیدیم و نمی فهمیدیم منظورش چیه، بعد همونطوری غلط غولوط حفظ میکردیم

شما یادتون نمیاد، خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از نیشابور برن کازرون، تو کتاب تعلیمات اجتماعی

شما یادتون نمیاد: دختره اینجا نشسته گریه می کنه زاری میکنه از برای من یکی رو بزن!! یه نفر هم مینشست اون وسط توی دایره، الکی صدای گریه کردن درمیآورد

شما یادتون نمیاد، با مدادتراش و آب پوست پرتقال، تارعنکبوت درست می کردیم

شما یادتون نمیاد، تابستونا که هوا خیلی گرم بود، ظهرا میرفتیم با گوله های  آسفالت تو خیابون بازی میکردیم!! بعضی وقتا هم اونها رو میکندیم میچسبوندیم رو زنگ خونه ها و فرار میکردیم

شما یادتون نمیاد، وقتی دبستانی بودیم قلکهای پلاستیکی سبز بدرنگ یا نارنجی به شکل تانک یا نارنجک بهمون می دادند تا پر از پولهای خرد دو زاری پنج زاری و یک تومنی دوتومنی بکنیم که برای کمک به رزمندگان جبهه ها بفرستند

شما یادتون نمیاد، همسایه ها تو حیاط جمع می شدن رب گوجه می پختن. بوی گوجه فرنگی پخته شده اشتهابرانگیز بود، اما وقتی می چشیدیم خوشمون نمیومد، مزه گوجه گندیده میداد

شما یادتون نمیاد، تو کلاس وقتی درس تموم میشد و وقت اضافه میآوردیم، تا زنگ بخوره این بازی رو میکردیم که یکی از کلاس میرفت بیرون، بعد بچه های تو کلاس یک چیزی رو انتخاب میکردند، اونکه وارد میشد، هرچقدر که به اون چیز نزدیک تر میشد، محکمتر رو میز میکوبیدیم

شما یادتون نمیاد، دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم :دی

شما یادتون نمیاد، خانم خامنه ای (مجری برنامه کودک شبکه یک رو) با اون صورت صاف و صدای شمرده شمرده ش

شما یادتون نمیاد: سه بار پشت سر هم بگو: گاز دوغ دار، دوغ گازدار!! یا چایی داغه، دایی چاقه

شما یادتون نمیاد، صفحه های خوشنویسی تو کتاب فارسی سال سوم رو

شما یادتون نمیاد، قبل از برنامه کودک که ساعت پنج بعدازظهر شروع میشد، اول بیست دقیقه عکس یک گل رز بود با آهنگ باخ،،، بعد اسامی گمشدگان بود با عکساشون.. که وحشتی توی دلمون مینداخت که این بچها چه بلایی سرشون اومده؟؟ آخر برنامه هم نقاشیهای فرستاده شده بود که همّش رنگپریده بود و معلوم نبود چی کشیدند.

تازه نقاشیها رو یک نفر با دست میگرفت جلوی دوربین، دستش هم هی میلرزید!!

آخرش هم: تهران ولیعصر خیابان جام جم ساختمان تولید طبقه دوم، گروه کودک و نوجوان

شما یادتون نمیاد، یه برنامه بود به اسم بچه هااااا مواظبببببب باشییییییددددد (مثلا صداش قرار بود طنین وحشتناکی داشته باشه! بعد همیشه یه بلاهایی که سر بچه ها اومده بود رو نشون میداد، من هنوز وحشت چرخ گوشت تو دلمه. یه گوله ی آتیش کارتونی هم بود که هی این طرف اون طرف میپرید و میگفت:

آتیش آتیشم، آتیش آتیشم، اینجا رو آتیششش میزنم، اونجا رو آتیششش میزنم، همه جا رو آتیششش میزنم

شما یادتون نمیاد، قرآن خوندن و شعار هفته (ته کتاب قرآن) سر صف نوبتی بود برای هر کلاس، بعد هر کس میومد سر صف مثلا میخواست با صوت بخونه میگفت: بییییسمیلّـــَهی یُررررحمـــَنی یُرررررحییییییم

شما یادتون نمیاد، اون موقعی که شلوار مکانیک مد شده بود و همه پسرا میپوشیدن

شما یادتون نمیاد: بااااااا اجازه ی صابخونه (سر اکبر عبدی از دیوار میومد بالا)

شما یادتون نمیاد: تو دبستان سر کلاس وقتی گچ تموم میشد، خدا خدا میکردیم معلم به ما بگه بریم از دفتر گچ بیاریم

 همیشه هم گچ های رنگی زیر دست معلم زود میشکست، بعدم صدای ناهنجار کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه

شما یادتون نمیاد، یکی از بازی محبوب بچگیمون کارت جمع کردن بود، با عکس و اسم و مشخصات ماشین یا موتور یا فوتبالیستها، یا ضرب المثل یا چیستان ...

شما یادتون نمیاد، قدیما تلویزیون که کنترل نداشت، یکی مجبور بود پایین تلویزیون بخوابه با پاش کانالها رو عوض کنه

شما یادتون نمیاد: گل گل گل اومد کدوم گل؟ همون که رنگارنگاره برای شاپرکها یه خونه قشنگه. کدوم کدوم شاپرک؟؟ همون که روی بالش خالهای سرخ و زرده، با بالهای قشنگش میره و برمیگرده، میره و برمیگرده.. شاپرك خسته ميشه... بالهاشو زود ميبنده... روي گلها ميشينه... شعر ميخونه، ميخنده

شما یادتون نمیاد، اون مسلسل های پلاستیکی سیاه رو که وقتی ماشه اش رو میکشیدی ترررررررررررررتررررررررررررر صدا میداد

شما یادتون نمیاد، خط فاصله هایی که بین کلمه هامون میذاشتیم یا با مداد قرمز بود یا وقتی خیلی میخواستیم خاص باشه ستاره می کشیدیم :دی

شما یادتون نمیاد: من کارم، مــــــــــَن کارم. بازو و نیرو دارم، هر چیزی رو میسازم، از تنبلی بیزارم، از تنبلی بیزارم. بعد اون یکی میگفت: اسم من، اندیشه ه ه ه ه ه، به کار میگم همیشه، بی کار و بی اندیشه، چیزی درست نمیشه، چیزی درست نمیشه

شما یادتون نمیاد: علامتی که هم اکنون میشنوید اعلام وضعیت قرمز است... قیییییییییییییییییییییییییییییییییژژژژژژژ. و بعد بدو بدو رفتن تو سنگر، کیسه های شن پشت پنجره های شیشه ای، چسبهایی که به شیشه ها زده بودیم، صدای موشکباران، قطع شدن برق، و تاریکی مطلق، و بعد حتی اگه یک نفر یک سیگار روشن میکرد از همه طرف صدا بلند میشد: خامووووووش کن!!! خامووووووش کن!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 21:14  توسط اوینار  | 

پاسپورت

مگن طرف بره دریا، دریا خشک می شود، حکایت منه.

توی چندتا پست قبلی گقته بودم که یک مقاله توی کنفرانس خیلی مطرح دادم و پذیرفته شد. در همین راستا رفتم دنبال کارای خروج از کشور. توی تمام وب سایتهای پلیس +10 و نظام وظیفه نوشته که خروج از کشور دانشجویان کارشناسی ارشد برای ارائه مقاله، با وثیفه 5 میلیونی بلامانع است.

رفتم دانشگاه، یه جوانک عقده ای نشسته می گه نمیشه! نمیشه!

مگم آخه چرا؟ من که دارم برای ارائه مقاله میرم.

میگه شما حداکثر تا 31 شهریور دانشجویی و کنفرانس 3 مهر ماه است.(فقط 3 روز) شما تا اون موقع فارغ التحصیل شدید.

مگم خوب من تا 6 ماه بعد همچنان دانشجو محسوب می شوم (دانشجوها بعد از فراغت از تحصیل 6 ماه وقت دارند تا خودشون را به نظام وظیفه معرفی کنند.)

میگه: بعله! اگه نامه فارغ التحصیلی داشته باشید بخش فارغ التحصیلان بهت نامه می دهد. ولی الان که فارغ التحصیل نیستی!!! تازه الان هم دفاع کنی کارای تصفیه حساب حداقل 3 ماه طول می کشه نرو!!!! یعنی نمیشه بری!!! (لبخند موذیانه)


جالب بدانید که رفتم نظام وظیفه اون سرهنگ مسئول خروج خودش قوانین را نمی دانست. شانس آوردم یه سروانی اونجا پیدا شد که بهم گفت: "بی خیال سفر علمی شو! برو گواهی اشتغال به تحصیل بیار. بگو می خوام برم خارج بگردم، خوش بگذرونم!"


امروز بالاخره بعد 3 ماه دوندگی و گذاشتن 15 میلیون وثیفه ( به علاوه 1.5 میلیون هم برای کارای حقوقیش) پاسپورتم به دستم رسید.

علت سفر حضور در کنفرانس علمی و ارائه مقاله برای عشق و حال!!!

 حالا هز بگید تو کشور به تولید علم و افراد نخبه بها داده می شود! حالا هی غر بزنید که ما دختر آزادی نداریم!!!

پ.ن: امروز محل کارم از مقامات بالا آمده بودند بازدید. با کلی خدمه و هیت همراه! اولا که ساعت کاری 4 تموم میشه تا ساعت 6 اجازه خروج نمی داند که شرکت خالی به نظر نرسه! من و همکارم را هم برده بودند به عنوان طراح سیستم توی آزمایشگاه. بماند که تمامی ادوات و ابزار الکی جلومون روشن بود و اصلا هنوز قطعات از گمرک رد نشدند که من توی پروژه به کار ببرم که اونا بیان بازدی که من توضیح بدم که اونا نفهمند که..... ولی خوب گیر ندین حالا. توی این هیئت همراه دو یا سه تا عکاس و فیلمبردار بود. من چون اصلا از این برنامه خوشم نمیومد یه جوری وایستاده بودم که توی هیچ دوربینی نباشم. یکی از عکاس ها دختری چادری بود. همش جوری می خواست عکس بگیره که ما توی کادر باشیم. البته من زرنگتر بودم و در می رفتم. موقع رفتم خیلی راحت و بدون هیچ حرفی برگشت و یک عکس پورتره ازم گرفت و رفت. به همین راحتی به همین سادگی... دختره چشم سفید...(ایکون تعجب کرده از این همه پررویی)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 19:57  توسط اوینار  | 

تغییر کاربری

بدین وسیله به اطلاع کلیه اهالی محل و هم چراغی های عزیز می رسانم که قصد تغییر کاربری این وبلاگ را دارم.

     عرض کنم توی حضورتون که در اصل این وبلاگ جایی بود که کمکم می کرد درباره مشکلم درد و دل کنم. خیلی از دوستان هم با نظراتشون کمکم کردند که از این دوران عبور کنم که این جا از همگی تشکر می کنم. ولی حالا که بنده حالم خوبه و هیچ مشکلی ندارم نمی دانستم با این وبلاگ چی کار باید بکنم. دلم نمی آمد که حذفش کنم و برم سراغ زندگیم. در نتیجه تصمیم گرفتم تا تغیییر کاربری بدم.

     من تا دو ماه آینده از رشته مخابرات- سیستم مقطع کارشناسی ارشد فارغ التحصیل می شوم. بزرگترین دغدغه ام هم گرفتن پذیرش و fund براي دكتري از يكي كشورهاي پيشرفته است. فكر مي كنم يادداشت كردن اين دوران خالي از لطف نباشه. بعدها كه اين نوشته ها را بخوانم براي خودم جالب خواهد بود. شايد هم خيلي ها را هم با اين پروسه آشنا كند و باعث بشود اشتباهات من را تكرار نكنند.

     از انجايي كه مي خوام فرار مغزي بكنم و هميشه به ديوانه بودن خودم معترفم D: اسم اين وبلاگ را به خاطرات يه مغز ديوانه فراري تغيير دادم! جهت اطلاع دوستاني كه احتمالا فكر مي كنند من دچار سراب خارج و فرنگ رفتن شدم و فكر مي كنم آنجا مدينه فاضله است عرض كنم كه نخير!!!

    خيلي خوب مي دانم كه اونور برام فرش قرمز پهن نكردند و من به چشمشون فقط يه خارجي هستم كه دارم توي كشورشون جاشون را تنگ مي كنم. مشكل اين جاست كه من تنها در طراحي سيستم هاي ديجيتال و برنامه نويسي استعداد دارم. خوب توي كشور مصرفي مثل ايران هم كه البته نيازي به من نيست. من تا جايي كه مي شده در كشور خودم موفق شدم ولي اينجا براي يه طراح كار راضي كننده اي نيست (دقت كنيد گفتم راضي كننده! براي كسي كه كار بلده هميشه كار هست ولي اين كه راضيش مي كنه يا نه ....). همه چيز داره از كشورهاي پيشرفته وارد مي شود و اينجا اصلا تحقيقات صنعتي انجام نمي شود. خوب من هم تصميم گرفتم برم از سرچشمه آب بخورم! (خدايي مثال را حال كرديد!)

    مي دانم كه آن طرف يه خارجي هستم كه ولي هر چي باشه خيلي بهتر از اين هستش كه توي كشور خودم و توي خاك خودم غريبه باشم. ترجيح مي دهم توي كشوري زندگي كنم كه با مغزم هرچه قدر مي خوام بتوانم درآمد داشته باشم (نه با .... و .... ) و البته كسي هم متعرض خودم و ناموسم نشه! گردنش پلاك ماشين نندازه و ازش عكس نگيره! ترجيح مي دم توي كشوري زندگي كنم كه امنيت داشته باشم. اگه دختري كه ندارم - (خوب بابا من هنوز مادرش را پيدا نكردم كه دختر داشته باشم)- از در خانه رفت بيرون خيالم راحت باشه. نه اينكه اگه دزدها و متجاوزين به عنف نگرفتنش و تونست از دست متلك هاي خياباني هم فرار كنه بيفته دست گ.ش.ت ار.شا.د!!! اون وقت من توي چشاش نگاه كنم بگم چي دارم .... غيرت!( در واژگان من غيرت يعني اينكه به جاي محدود كردن دخترت يا خواهرت يا ... كاري كني كه در سايه حضورت و امنيتي كه براشون فرام مي كني راحت تر باشند و بهتر زندگي كنند!!!!)

  بله! تا ف.ي.ل.ت.رم نكردند بگم كه ما تغيير كاربري داديم!!!! همين!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 13:58  توسط اوینار  | 

گمشده ...


طفلی به نام شادی دیری‌ست گم شده ست

با چشم های روشن براق

با گیسویی بلند به بالای آرزو

هرکس از او نشانی دارد

ما را کند خبر

این هم نشان ما

یک سو خلیج فارس

سوی دگر خزر

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت 23:54  توسط اوینار  |